اجتماعی

ما مسخِ گذشته‌ایم و ایمان‌مان به “اینک” را از دست داده‌ایم…

ما مسخِ گذشته‌ایم و ایمان‌مان به “اینک” را از دست داده‌ایم… ما در امتدادِ زمان با خود دردِ بزرگی را از روزهایِ سرآمده به اکنون آورده‌ایم، خاطراتی که آدم‌هایش رفته‌اند و ما یکه و تنها سوگوارِ کسانی هستیم که دیگر در اکنون‌مان نیستند.. زمان سارقِ بزرگیست که با تأنی، تمامِ خوشایندی‌ها را از ما می‌رباید و افسوسِ گذشته را بر ما تحمیل می‌کند.. صدایِ گذشته چه حزن‌انگیز است که اینگونه هنگفت، اندوهگین‌مان می‌کند..

یادآوریِ گذشته، نزاع با اکنون است و تذکارِ خاطرات، آن جراحتِ علاج‌ناپذیریست که از این نزاعِ خونین بر جان ما باقی می‌ماند.. ما گمشده‌ای در گذشته‌مان داریم که غمِ گذشته را دو چندان می‌کند و اکنون‌مان را به سرگشتگی می‌رساند.. خاطرات، جریحه‌دارتر از آنی هستند که به سهولت رهای‌مان کنند، انگار که ما مدیونِ گذاشته‌ایم و یادآوریِ دگرباره‌اش، پاسداشتِ همان چیزیست که “زمان” به هزار فریب و نیرنگ از ما ربوده است.. ما مجنونِ گذشته‌ایم و خواهانِ آنیم که زمان را در عکسِ آن طی کرده و دستی به آغوشِ گذشته برسانیم.. چه گرانبهاست؛ این امرِ بی‌بازگشت که افسوسِ فقدان‌اش ما را به هلاکت می‌رساند..

چرا گذشته را در گذشته رها نمی‌کنیم، چرا به حال نمی‌آییم و از “اکنون” چنان بیزاریم که مدام دست به دامان گذشته می شویم؟ این چه رازیست که امکان یک بدوردِ بی‌رحمانه با گذشته را از ما سلب می‌کند و ما را همچون بندگانِ دربندِ گذشته نگاه می‌دارد؟ آلفرد اسمیت، نقاشِ انگلیسی در نگارۀ “یادآوری گذشته” تصویری از رنجش و افسوسِ دوشیزۀ جوانی ارائه می‌دهد که با رجوعِ دگرباره‌اش به گذشته، چیزهایی را به خاطر آورده که غمِ گذشته را در او زنده کرده است..

این دوشیزۀ جوان در نگارۀ “یادآوری گذشته” زیر نور پنجرۀ اتاقش برگه‌هایی از دفتر خاطراتش را مرور کرده و بدین شکل بر بازگشت‌ناپذیری و گمگشتگیِ چیزی در گذشته‌اش حسرت می‌خورد.. گویی تمنایِ گذشته او را اندوهگین کرده و پنجه بر چهرۀ اکنون‌اش کشیده و روحِ او را جریحه‌دار ساخته است.. آلفرد اسمیت در یک رئالیسم آزردهِ و محزون از رازهای بانویِ زخم‌خورده‌ای پرده برداشته که در گذرگاهِ زمان و در هزارتویِ خاطرات، گمشده‌ای را دگربار به یاد آورده است..

نقاشِ انگلیسی، اینجا و در گوشۀ اتاقکی که نور و سایه به هم رسیده‌اند، بر خلوت بانویِ جوانی گام نهاده و از زاویه‌ای مناسب، اندوهِ او را به عالمِ تصویر فراخوانده است.. دوشیزۀ جوان در نگاره‌ای که جزئیاتِ فراوانی هم دارد، با رجعت به عالمِ کلمات چیزی را در گذشته‌اش بازخوانی کرده که اینچنین او را محزون ساخته و یادبودش در اکنون را پاس داشته است.. انگار که دردیدنِ کاغذها و برهم زدنِ نظم و انتظامِ کلمات هم هیچ‌چیزی را از دامانِ گذشته محو نخواهد کرد و این رخداد، یک پیام بزرگ در نهانِ خود دارد: “اینجا فراموشی ممکن نیست..”

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن