شعر

چرا ای دوست بر کویم نمی افتد گذار تو

چرا ای دوست برکویم نمی افتد گذار تو؟

براین رسم دل آزاری که شد آموزگار تو؟

غریبم، دردمندم آرزو دارم که بنشینم

دمی با خاطر آسوده ، یارا، درکنار تو

دل ازقید هوی با عشق تو از غیربربستم

به امیدی که باشم تا ابد در اختیار تو

من آن شمعم که دایم از غم هجر تومی سوزم

که تا از سوز آه خود، کنم گلگون عذار تو

من آن عودم که از دودم کنم تاریک عالم را

من آن رندم که بازم عمر خود را در قمار تو

چه شد ازمن که عمری با تو بودم چشم پوشیدی؟

تو خود دانی که بودم روزگاری در جوار تو

من آن صیدم که در دام تو بهر دانه افتادم

رها کن، یا بکش، یا حبس کن هستم شکار تو

من آن اشکم که غلطیدم زچشم عشق برپایت

بمژگانت قسم فانی شدم در انتظار تو

من آن سنگم که خاکستر شدم درزیر سختی ها

بدست دهر افتادم هم اکنون در دیار تو

من آن بذرم که از کوی محبت خسته جان آیم

به امیدی که گردم سبز اندر کشتزار تو

خسم، خارم، گیاهم، هر چه باشم عاشقت هستم

مرنجانم که شاید آمدم  روزی به کار تو

 

 

 

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن