اجتماعی

در کرختیِ تام، مرگ بر بدنِ ما رسوخ می‌کند

عنایت الله حکیمی

“مرگ” هرگز به تجربه نمی‌آید، ما مرگِ خود را نمی‌بینیم و تنها در آن نهاده می‌شویم، مرگ همان حقیقتِ تجربه‌ناپذیری‌ست که هستیِ ما را در بر می‌گیرد و چیزی را از ما سلب می‌کند که از آنِ ماست.. ما در مرگِ خود می‌میریم و بی‌آنکه طعمی از آن چشیده باشیم در وادیِ مرگ سقوط می‌کنیم… در کرختیِ تام، مرگ بر بدنِ ما رسوخ می‌کند و “جان” از ما زدوده می‌شود، در وضعیتی که ما هیچ درکی از آن نداریم، تنها اطرافیان‌اند که شاهد این لحظۀ پرتلاطم خواهند بود.. ما هرگز بینندۀ مرگ خود نیستیم و تنها می‌توانیم مرگِ دیگری را تماشا کنیم و شاهدی بیرونی بر آن باشیم… تماشایِ مرگ هولناک‌ترین تجربۀ انسان‌هاست، جایی که ما بیش از حد معمول به مرگ نزدیک می‌شویم و بی‌آنکه خطری را از جانبِ مرگ احساس کرده باشیم، چیزی را تجربه می‌کنیم که هرگز امکان لمس‌اش را نداشته‌ایم.. تماشایِ مرگ برای ما شکلِ رقیق‌تر شده‌ای از مُردن است..
انسان یگانه موجودی‌ست که نسبت به مرگِ خود آگاه است و حتی برای آن آمادگی هم کسب می‌کند.. ما در مرگِ خود مُخیریم، یا در انتطارش می‌مانیم و یا به استقبال‌اش می‌رویم، امّا در “اعدام” ما را مجبور به مرگ می‌کنند و ما ناچار می‌شویم به ترکِ هستی در بی‌اراده‌ترین شکلِ ممکن.. “اعدام” شکلِ بی‌رحمانه‌ای از یادآوریِ مرگ است، تجاوزی آشکار بر نجابتِ مرگ، جایی که بر چوبۀ سفاکی مرگ را عریان می‌کنند و آن را در معرکه‌ای وقیح بی‌هیچ پرده‌ای در معرضِ نمایش می‌گذارند.. در لحظۀ اعدام، مرگ را بر فرد تحمیل می‌کنند و این ماییم که محکوم می‌شویم به تماشایِ نامستوری از مرگِ دیگری.. در آن لحظه چیزی از اعدام‌شونده سلب می‌شود که در اختیار ما هم هست: “زندگی”… در آن هنگامۀ شوم همۀ ما می‌میریم، مرگ را تجربه می‌کنیم و در سکوتِ تراژیکِ لحظه اعدام، ناخواسته بخشی از زندگی در ما نیز ساقط می‌شود..
پُل دلاروش در نگارۀ اعدام لیدی جین گری، نمایشی عریان از صحنه‌ای به غایت هولناک ارائه می‌دهد که در آن دخترکی معصوم با چشمانی بسته بر سکویِ گردن‌زنی زانو زده و با دستانی جستجوگر در پیِ کُنده‌ای به تجسس مشغول است تا گردنش را برآن نهاده و آماده اعدام شود… دلاروش در این قابِ ماتم‌زده و در اثری رقت‌بار و ترحم برانگیز لحظۀ اعدام جین گری را به تصویر می‌کشد، لحظاتی که در آن ناامیدی، وحشت، ترس، شجاعت، شفقت و ترحم با هم درآمیخته می‌شوند و دسیسه‌ای هولناک علیهِ یک بدن رقم می‌خورد..اعدامِ جین گری چنان شوکِ مهیبی در تصویر ایجاد می‌کند که هیچ‌یک از فیگورهای حاضر در قاب تابِ آن را نداشته و این را می‌توان در خمیدگی و انحنایِ قامتِ حاضران به وضوح مشاهده کرد..
جین گری به پیشوازِ مرگ می‌رود تا بدین وسیله از آلامِ اعدام رهایی یافته و هیبتِ مرگ را در هم شکند.. مردی مسن با لباسی فاخر به او کمک می‌کند تا دستانش را به کُنده رسانده و آماده مرگ شود.. دو زن در تصویر در حال گریستن و سوگواری هستند و مامور اعدام در سمت راست ایستاده و آماده، با تبری در دست نظاره‌گر و منتظر است.. انتطاری هولناک برای اعدام دختری معصوم با چشمانی بسته.. اتمسفر حاکم بر نقاشی میزانِ قابل توجهی از ترحم و نگرانی را در مخاطب زنده نگاه می‌دارد تا بدین وسیله مخاطب را در اعدام جین گری دخیل سازد…
اندامِ کشیده و استوار تَبر در برابر قامتِ سست و خمیدۀ جین گری تعلیق دلهره‌آوری بر ذهنِ بیننده جاری می‌سازد، “پیروزیِ نهایی از آنِ مرگ است” و هیچ چیزی به راست قامتی و استواری مرگ یافت نمی‌شود.. دلاروش با نمایشِ عریانِ خشونتی بی‌بدیل، لحظاتی از ترس، ناامیدی، بی‌گناهی و مظلومیت را به نمایش می‌گذارد و تمامِ حقیقتِ زندگی را در چشمانِ مستورِ جین گری کتمان نگاه می‌دارد.. در این فضای تیره و تار، درخشش و زیباییِ جین گری دلالتی بر حقانیتِ اوست، در اعدامِ خونینِ جین گری بر حقیقتِ مرگ دست‌اندازی می‌شود و دلاروش استیصالِ اطرافیان را در چهرۀ آنان عیان می‌سازد… این رسوایی بی‌پایان خواهد بود، اینجا دسیسه‌ای علیهِ زندگی در جریان است و جین گری بی‌رحمانه در شناعتِ هستی محو خواهد شد، اما رد پایی از خون سرخِ او برای همیشه بر زمین باقی خواهد ماند..

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن