اجتماعیفرهنگی

چرا باید کتاب بخوانیم؟

جواب:تا چوب را ازسرگین تشخیص دهیم

این پرسشی است که بسیاری از ما در نگاه اول ممکن است به آن بخندیم.چرا که نوعی مقاومت دربرابر دانایی و فهم را به ذهن متبادر می کند.اما خنده آور نیست.بلکه می تواند درجا و زمان خود هولناک هم باشد.اینکه هنوز کسیدراین عصر و زمانه دانش را پس بزند و آن را تفنن بداند خنده آور نیست بل بسیار خطرناک است.کتاب منبع دانش است و تنها به یاری دانش است که می توان «جان» را پرورش داد. جلا بخشید و به غنایش افزود.به گمان من اگر هرکس صادقانه درخلوت خویش به این پرسش جواب دهد هیچ وقت درزندگی خود کتاب را کنارنخواهد نهاد.مسئله این است که بسیاری صادقانه باخود مواجه نشده اند و این سوال را هرگز ازخود نپرسیده اند و الاً مطالعه درایران هفته ای به دو دقیقه تقلیل نمی یافت.

فرض کنید شما یک دستگاه الکترونیکی خریده اید و طرز کار آن را نمی دانید در وهله اول سراغ دفترچه راهنمای آن می روید تا ازنحوه اتصال قطعات و نحوه کارکرد آنها اطلاع حاصل کنید.پرسش این است آیا واقعاً یک دستگاه لباسشویی،ظرفشویی،تلویزیون پیچیده تر ازخود زندگی هستند که آدمی بی نیاز ازمطالعه آن باشد؟چگونه است برای راه اندازی یک دستگاه ساده به دفترچه راهنما رجوع می کنیم اما برای زندگی کردن چشمان خود را می بندیم.آیا این همه اختلال و کژکارکردی در زندگی و مدیریت نابسامان حیات فردی و جمعی مان ناشی از همین چشم بستن ها نیست؟

هدف مطالعه نه فقط لذت که شناخت جهان است.تنها درسایه شناخت پدیده هاست که می توان آنها را تحت کنترل درآورد و از مهابت و ترسناکی شان کاست. جهانی را تصور کنید که درآن هیچ یک ازپیشرفت های فناورانه اتفاق نیفتاده باشند.خانه ای بدون تلویزیون،بدون اینترنت،بدون دارو،بدون مواد بهداشتی،بدون یخچال ….به گمانم همین تصورو مجسم کردن چنین وضعیتی از اهمیت علم و دانش درزندگی ما کافی باشد.علم و دانش تفنن نیست ضرورت است.بدون کسب آن اسیر ضرورت ها باقی خواهیم ماند.اسیر ضرورت انسان نیست حیوان است.

فلسفه درکنار علم ابزارهای شناخت هستی و طبیعت هستند.چنان چه حکمت تا بتوانیم زندگی بهتری را روی زمین رقم بزنیم.بدون فلسفه امکان شناخت جایگاه خود درهستی را نخواهیم داشت.فلسفه به ما می آموزد چه را می توانیم بدانیم و چه را چگونه می توانیم بشناسیم.آنکه به فلسفه حمله می کند ستیزش با خرد،معرفت و شناخت است.آرزوی چنین انسانی شبیه ساختن جهان به خوداست یا بهتر فروکاستن جهان به خودش به موجودی بی خرد،بی معرفت و کور که احیاناً دست هرحیوانی را می تواند ازپشت ببندد.

اما کاررمان چیست؟ رمان حلقه اتصال همه ماست به همدیگر.فارغ از زمینه های ذهنی مان.مارگارت دوراس دربرابر پرسش «مهم چیست؟» نوشت:«مهم آن چیزی است که درخویشتن می گذرد».رمان بیانگر همین چیزهای مهمی است که درزندگی همه ما می گذرد.چیزی که تجلی حس و اندیشه ماست.رمان ما را وامی دارد خود را با کلیت زندگی وفق دهیم و خود را ازجهان انسان ها و فهم درست آنها محروم نکنیم. بازهم دوراس اززبان یکی ازشخصیت های فیلم«هیروشیما عشق من» می نویسد«درست نگریستن را می توان آموخت».کاررمان و فلسفه اگر دقیق تر بخوانیم همین آموختن درست نگریستن به جهان است.درست نگریستنی که نیاموخته ایم و به تعبیر مولانا باید مخالفان فلسفه را گفت:
«مرتورا آن فهم و آن دانش نبود
واندانستی تو سرگین را زعود»

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن