اجتماعیفرهنگی

نامه عاشقانه بین خریطه‌ی پر از کتاب در وسط دریا

داشتیم با رفیقان در طول دریا قدیم می زدیم و تا فضایی برای عکاسی پیدا شود و عکس بگیریم، وقتی داشتم یک جای برای عکس گرفتن انتخاب کنم، ناگاه چشمم بر یک خریطه‌ی سربسته با کمی پارگی که گوشه‌ی از کتاب دیده می‌شد، برخورد کرد. از آنجایکه حس کنجکاوی‌ام وادار کرد که باید نزدیک بروم و خریطه را ببینم که این کتابها دروسط دریا که آب ندارد چی میکند.

رفیقان ام هم جمع شد و باهم خریطه را باز کردیم و دیدیم که تمامش کتابهای صنوف نهم و ده هم است که تقریبا همین دو صنف تکمیل کتابهایش است که بعضی شان تر شده خراب شده بود و بعضی شان سالم بود. علاوه بر کتاب دفترچه های سفید و نوشته دار هم بود. خوب کتابها را بیرون کردیم و یکی یکی کردیم کتابچه‌های پیدا شد که نوشته‌های دروس مکتب بود.

این خریطه‌ی پر از کتاب از چی کسی و کدام فامیل است معلوم نبود، ولی آنچه برایم جلب توجه بود اینکه چرا این کتابها را بین دریا انداخته و کسانی دیگر را نداده که ازش استفاده کنند؟ وقتی کتابچه‌ها را ورق زدیم نوشته‌ها و اشعار عاشقانه را میدیدیم.

و اما این دفترچه و نامه عاشقانه:

سلام عزیز دلم، نازننین فرشته ای قلبم روز میلاد ترا برایت تبریک میگم از خدای بزرگ برایت آرزوی هزاران سال سلامتی و موفقیت و خوشبختی و شادی را آرزو دارم.عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده خداکنه امرزو بتونم با تو حرف بزنم خیلی وقت است که منتظر این روز بودم و لحظه شماری میکردم.

آرام در آغوشم خوابیده بودی، لبخندهای خوابکی‌‌تورا بر لب نشسته بود. بلند شدم و سیگاری بر لب گذاشتم. از پنجره نگاهی به افق انداختم. چقدر دور دست بود و چقدر دست نیافتنی. بر روی تخت خوابیده بودی و انگار درخواب هم مرا در آغوش گرفته بودی. بالای سرت بودم و احساس می‌کردم که بر لبه‌ی تیغ ایستاده‌ام. آرام پیشانی صاف‌ات را بوسیدم و موهای شرابی‌تو را کنار زدم. به دوردست‌ها نگاه کردم، جایی که معلوم نبود به کجا ختم می‌شود. لبخند خوابکی‌ات مرا به خود می‌خواند. سیگار دیگری آتش زدم و در حالی که کت‌ام را بر می‌داشتم از اتاق خارج شدم و دیگر بر نگشتم .

با اون همه قول و قرار و پیمان که با من غم زده داشتی رفتی

می خواستی از تنهایی دورم کنی اما منو تنها گذاشتی رفتی

پس اون همه وعده که دادی چه شد؟

رفتی و به وعدت وفا نکردی

گفتی خدا ترا به من رسانده رفتی و شرمی از خدا نکردی

برو ولی هر جا باشی هر جای این دنیا باشی

یک روزی پیدات میکنم نگاه به چشمات میکنم

راز ترا پیش همه میگم و رسوات میکنم………

این نامه را خواندم و برداشتم تا با شما شریک بسازم که نتیجه این می شود این خریطه‌ی کتاب مال یک عاشق بوده که احتمالا دست از خواندن و مکتب رفتن برداشته و راهی سفر شده باشد.

تهیه کننده:‌عنایت الله حکیمی

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن