شعرفرهنگی

با یک پیاله چای چطوری عزیز من!

عفیف باختری در میان شاعران افغانستان یک نام آشنا و محبوب است. او تا اکنون سه مجموعه شعر به چاپ رسانده است. مجموعه های «من با زبان دریا»، «با یک پیاله چای چطوری عزیز من» و «دو بوسه سیب» ماحصل تقریبا بیش از دو دهه کار شاعری اویند. عفیف باختری، انعطاف پذیرترین شاعر در میان هم نسلانش بود. این انعطاف پذیری نتیجه حفظ پیوند استوار او در کلیت با شعر و علی الخصوص با جریان های پیشرو شعر فارسی است. او با ساختن در گوشه قناعت، پیوند ارگانیکش را صمیمانه با شعر حفظ کرد. پیامد آن حرکت موازی او با این جریان ها است. عفیف باختری در میان نسل پیش تنها شاعری بود که توانست نبض فرهنگ شاعرانه زمانه اش را دریابد و با آن کار هنریش را همسو سازد. از شاعران هم نسل عفیف، آنانی که ماهیت غزل نو را پذیرفته و در کار های شان رعایت کرده باشند، به عدد انگشتان یک دست نمی رسند. ما از مجموعه «من با زبان دریا» تا «با یک پیاله چای چطوری عزیز من» تحول شعر او را چه در فزیک نوشتار و چه در متافزیک آن می توانیم دریابیم. شعر معطوف به ترکیب و طبیعت گرایی رمانتیک مجموعه اول او، در مجموعه های دوم و سوم به زبان هموار و صمیمی که سرشار از المان های گفتار روزمره و عاری از تشریفات و تکلف های قبلی است، تغییر چهره می دهد.
عفیف، خلاف تفاخر نسل های گذشته که خود را مکلف به پیروی از سبکی نمی دانستند (که بیشتر با جوانان رواج یافته بود)، این تغییر در «رویکرد» را با آغوش باز و با تواضع پذیرفت و در کارهایش به ثمر نشاند. او خلاف مرسومات مسلم کشور ما که غزل سراها کمتر به شعری غیر از غزل توجه دارند، نمونه های شعر فارسی و جهان را با علاقمندی می خواند و دامنه نگاه شاعرانه اش را وسعت می بخشد. ما مظاهر آن را در غزل ها و سپید هایش می بینیم.
کتاب «دو بوسه سیب» که اخیرا از جانب انجمن قلم افغانستان به چاپ رسیده است؛ غالب شعرهایش را غزل، یک دو مورد چارپاره و شعر سپید تشکیل می دهد. شمار زیاد شعرهای این مجموعه خواندنی اند شاید در میان کتاب هایی که تا هنوز در قالب غزل به چاپ رسیده اند یکی از کتاب های قابل ملاحظه این دهه، «دوبوسه سیب» باشد.
به لحاظ محتوا، شعرهای عفیف بیشترینه به دغدغه های فردی شاعر معطوف اند؛ احساسات رقیق عاشقانه او شعرهایش را بسیار جوان تر از سن و سال عفیف نشان می دهند. اما، در کنار عاشقانه سرایی عفیف در شعرهایش در بعد دیگر به شکوه از روزگار و گلایه از ولنگاری های قلندرمشربانه اکتفا می کند. هر چند، تک وتوک شعر هایی هم وجود دارند که به مسایل جمعی تر در آن ها پرداخته شده است ولی شمار این شعرها در مجموعه دوم و سوم به تناسب مجموعه اول کم اند.
و اما زبان و لحن عفیف باختری از نقاطی اند که می توان در این شعرها بر آن انگشت گذاشت. این شعرها به لحاظ لحن با جغرافیایی که عفیف در آن می زید کمتر سنخیت دارند.
پیوستگی عاطفی عفیف با غزل نو ایران و ظرفیت هایی که این غزل با ورود عناصر بومی یافته است برای هر شاعری وسوسه انگیز اند. به همین دلیل بود که لهجه فارسی افغانستان به دلیل کمتر مورد استفاده قرار گرفتن، تابو شده بود و شاعر نو پرداز ما به استفاده از آن ترغیب نمی شد. گرایش به گویش ایرانی فارسی، سایه سنگینش را بر آفرینش های اکثر شاعران جوان داشت اما، این گرایش در چند سال اخیر جایش را با عناصر گویشی فارسی افغانستان تعویض کرده است. ولی عفیف باختری کمتر به این تغییر تن در داده است. بر این اساس، شعر او در مواردی، سنخیتش را با جغرافیایی که در آن به وجود آمده است از دست می دهد. طوری که خصوصیات آوایی فارسی ایران که در آن میان «و» مجهول و «و» معروف و همچنین «ی» مجهول و«ی» معروف تفاوتی نیست، وارد قوافی این غزل ها شده است که برای گوش ما که این تفاوت ها را در لهجه مان به شدت داریم نا آشنا به نظر می رسد و بار موسیقایی غزل در نزد ما آسیب دیده و گوش نوازیش را از دست می دهد:

این شعر نیست، نامه ام از مرز برزخ است
بعد از مرور کردن من، پاره ام کنید
وا می شود به روی جهان چشم دیگرم
دروازه اتاقم اگر می خورد کلید (ص10)

که در گویش افغانستان، کلمه های کلید و کنید به لحاظ آوایی قافیه نمی شوند.
این غزل های خوب در مواردی هم به لحاظ قرینه سازی و ارتباط های عناصر دو مصراع دریک بیت پیوند های کمتر استواری دارند:

این دلو کی به آخر این چاه می رسد
فردا چقدر دیرتر از راه می رسد (ص19)

که دیرتر از راه رسیدن در فارسی افغانستان با حرکت دلو در چاه که حرکتی عمودی و عمقی است کمی نامتناسب می نماید؛ در صورتی که شاید همین مصراع در فارسی لهجه ایران به لحاظ بار مفهومی مصراع دوم، یک کشف باشد یا این دومصراع که به لحاظ بافت محتوایی خوب در کنار هم نه نشسته اند:

این نیمه سیب سهم من، این نیمه مال تو
بخشیدمت بنوش! که خونم حلال تو (29)

شما در هر غزل عفیف با بیت های درخشان و کشف رو به رو هستید ولی، گاهی برخی بیت ها خود را بر غزلیات تحمیل کرده اند، هیچ غزلی نمی تواند به تمامی کشف باشد و ابیات آن از ارزش هنری یکسانی برخوردار باشند، اما اگر شاعر کمی دقت نکند بلاثر شور و شوق سرایش، شعرها را از بیت های غیر ضروری می انبارد. البته، شمار این بیت ها در شعرهای عفیف بسیار کم اند ولی چیزی که در این مجموعه غالب است شعر های خوب و بیت های عالی اند. گاهی غزل هایی در این مجموعه به تمامی نیرومند و زیبایند، مثل غزل های؛ شهزاده دلتنگ ص1، سبز سوخته ص 3، پرنده! با تو ام…، دو بوسه سیب ص15، سوسمار ص17، آدم برفی ص21 و غیره.
در این مجموعه، شمار شعرهای موفق و خوب بسیار اند و شمار غزل های متوسط کمتر و غزل های ضعیف بسیار کم که این خود نکته مهم و دستاوردی قابل حساب برای عفیف باختری می تواند به حساب آید. این تناسب منطقی است و در شعر تمام شاعران بزرگ دیده می شود. حتا، در دیوان حافظ هم غزلیات زیادی وجود دارد که مفت نمی ارزند.
شعرهای عفیف دارای بیت های درخشان زیادی اند. به گونه نمونه، شما از همان مواجهه اول با کتاب و رسیدن به شعر شهزاده دلتنگ با چیز های نو و شگفت آفرینی رو به رو می شوید:

ماه من، ای به جهان تاج شهنشاهی من
روزگاری است که شهزادتان دلتنگ است
یا
اشتران زنگ زنان در دل شب می گذرند
هر قدر گوش کنی باز همین آهنگ است
یا
دامنش سرخ شد از خون من و با خود گفت
لایق قامتم این پیرهن گل رنگ است
(شهزاده دلتنگ ص2)

این سه بیت درخشان در یک غزل آمده اند. هستند شاعرانی که در یک مجموعه کامل به اندازه این سه بیت شعر نگفته اند. در بیت اول شاعر شکایتش را با زبانی که هم عشق دارد و هم لحن سلسله مراتبی دربارها را به خصوص با آوردن پسوند جمع «تان» به معشوق والا مرتبت رعایت کرده است. این اوج هوشیاری شاعرانه است که حتا لحن کرکترهای شعر مد نظر او است.
بیت دوم در این غزل، چرخش ناگهانی است. در درون شکوه های شاعرانه و شکایت از معشوق، شاعر زنگ کاروانی را می شنود که در دل شب از دور به گوش می رسد و جز این، صدای دیگری در تاریکی شب که محل خلوت های فیلسوفانه شاعر است به گوش نمی رسد. این بیت که تلفیقی از رفتن فلسفی و گذر زمان و کوچ و مهاجرت در بستری غنایی است به اوج عمق و گستردگی شاعرانه رسیده است.
یا بیت پایانی که محتوای تکراری دارد، ولی در بافتار زبانی و تصویری شاعرانه و تغزلی جدید برای ما نو می نماید، به قول بابا چاهی «مصادره خلاق»، در هنر و به ویژه ادبیات عین آفرینش است.
از این نوع بیت های فوق العاده کم نیستند در این مجموعه:

دفنم کنید مرده من بو گرفته است
نعشی که با تفعفن خود خو گرفته است (سبز سوخته ص3)
شد اسکلیت درختی که آشیان تو بود
پرنده باتو ام… آیا به جایم آوردی؟ (پرنده با تو ام… ص7)
آن سوی پل چه رایحه غنچه پرور است
راهی شو آخر این طرف پل چه می کنی (در لاک خود ص14)
شب است و از دل تونل قطار می گذرد
شبیه سوت ترن روزگار می گذرد (سوسمار ص17)
تمام روز خود را از شکاف پرده پاییدم
شب از مردی که در آیینه می خندید ترسیدم (آدم برفی ص22)
و باد آمد و پیچید گرد مجنون بید
به هر کرانه پراکند بوی لیلا را (مجنون بید ص28)
… و خیره مانده نگاهم به چرخ بالی که
مرا سوار خودش می برد به سوی عدم (به سر سلامتی ص 31)

این مجموعه سرشار از کشف های تازه و نوازنده است که ما نمونه هایی از آن را ذکر کردیم.
شعرهای سپید عفیف هم قابل توجه اند. با آن که عفیف غزل سرا است اما، همان گونه که گفتم؛ پیوند مطالعاتی جدی با قالب های غیرغزل دارد. شعرهای سپید عفیف دارای زبانی نرم و کشف و آشنایی زدایی اند در عین آن که خالی از کاستی هایی در محور هم نشینی و قرینه سازی نیستند. شما در این اشعار کم با تکه هایی برمی خورید که بسیار درخشان اند:

پاها در تاریکی و سر بر بالشی دارم
که بی شباهت به یک گلوله برف نیست(ص48)

که با تداوم در یک محور فرعی تر، شعر را دچار آسیب ساخته است. توصیف غیرضروری که برای گلوله برف آمده است؛ منظور از مشبه به کلوله برف تعلیل بی خوابی ها و رنج های شبانه شاعر است که بالشت به آن مانند شده است. پس لزومی ندارد که این گلوله برف به لحاظ حجم کوچک باشد یا بزرگ:

گلوله برفی که با هر لغزیدن از کوه
بزرگ و بزرگتر می شود (همان ص)
یا
بی آن که در پی اثبات چیزی باشم
مشت زنی هستم جمع شده در مشتم (ص49)
یا
دوکبوتر سر یک پایه برق اگر از پله هشتاد نظر اندازی
به دو تا نقطه
نه اصلا
به دو تا هیچ شباهت دارند (53)

در این سطر درخشان نیز پله هشتاد در محور هم نشینی با پایه برق زیاد نمی چسپد، چون هیچ گونه کمکی به این تصویر نمی کند و می تواند به هرچیز دیگر و هر مکان دیگر تبدیل شود. شاید به جای آن بهتر بود طبقه هشتاد استفاده می شد.
یا
بی آن که خودم به دنیا آمده باشم
احساس تمام کودکان به دنیا آمده را می دانم (57)

یا شعر کوتاه «سه تفنگ دار» که یکسره کشف است:
بادها
{ارواحی که توت ها را می تکاند}
ابرها
{اشباحی که در زیر جالی گرفته اند}
سه شاخه ساچ
سه شاژوری است که ناگهان به هوا
شلیک می شوند (ص59)

در اخیر، این نبشته را با غزل زیبایی از عفیف باختری و به امید تداوم آفرینش های ارزشمندش به پایان می برم:

می خواستم بخوابم و در خواب گم شوم
در برف در سپیدی مهتاب گم شوم
هنگام آب بازی دستت کنار حوض
انگشتر تو گردم و در آب گم شوم
تو «کیستی…؟» صدا کنی و من شتابناک
از پشت در به محض دق الباب گم شوم
بگذار مثل بوتل خالی ققل… ققل
قل… قل… قلوپ! داخل گنداب گم شوم
می خواستم بخوانمت ای راگ رازناک
آنقدر «تان» زنم که در «آلاب» گم شوم
بگذار در کنار تو برفی شود هوا
در برف، در سپیدی مهتاب گم شوم (در برف ص 43)

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن